Live Right And Smart!!
دیوانه وار ازاین عکس ها خوشم می یاد !!
.•? ادامه مطلب ?•.
سه شنبه ۱۳۹۱/۰۳/۲۳ ? 11:53? سمانه ?

امروز بر کدام پله قدم گذاشتید . . . 


سه شنبه ۱۳۹۱/۰۳/۱۶ ? 0:39? سمانه ?

زندگی این است…


شکسپیر می گوید :

من همیشه خوشحالم، می‌دانید چرا؟

برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند...

زندگی کوتاه است… پس به زندگی‌ات عشق بورز…

خوشحال باش… و لبخند بزن… فقط برای خودت زندگی کن…

قبل از این‌که صحبت کنی » گوش کن

قبل از این‌که خرج کنی » درآمد داشته باش

قبل از این‌که دعا کنی » ببخش

قبل از این‌که صدمه بزنی » احساس کن

قبل از تنفر » عشق بورز

زندگی این است… احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر…

دوشنبه ۱۳۹۱/۰۳/۱۵ ? 22:23? سمانه ?

"هنر زندگی کردن "



انسان برای این متولد می شود که " زندگی " کند،   ولی این کاملا به خودش بستگی دارد او می تواند زندگی را از کف بدهد ; می تواند نفس بکشد، بخورد،  پیر شود و روانه ی گورستان گردد ـــ ولی این زندگی نیست،  بلکه مرگی تدریجی از گهواره تا گور است،

مرگی تدریجی که شاید هفتاد سال به طول بینجامد.

و چون میلیونها نفر در اطراف تو هستند که به تدریج و آرامی می میرند،  تو هم شروع به تقلید از آنها می کنی. بچه ها همه چیز را از اطرافیانشان یاد می گیرند.

خوب،  اول باید برای شما روشن کنم منظورم از " زندگی " چیست ؟

زندگی به معنای پیر شدن نیست،  بلکه رشد کردن است. پیر شدن خصیصه ای است حیوانی، در صورتی که رشد کردن خصیصه ای صرفا انسانی ست ; منتها تعداد بسیار کمی این استحقاق را کشف می کنند. رشد کردن یعنی اینکه انسان هر لحظه بیش از پیش عمق جوهر زندگی را درک کند ; رشد کردن یعنی از مرگ دور شدن،  نه به سوی مرگ پیش رفتن. هر چه بیشتر در عمق زندگی فرو روی،  ذات جاودانگی ساکن در باطن را بیشتر درک خواهی کرد و از مرگ فاصله می گیری. لحظه ای فرا می رسد که تو درمی یابی مرگ چیزی جز تغییر لباس،  جز تغییر شکل این صورت از انرژی به صورتی دیگر نیست ـــ هیچ چیز نمی میرد،  در واقع هیچ چیز نمی تواند بمیرد. و این اید آلیست بودن نیست،  چیزیست که هر روز و هر لحظه در اطرافمان اتفاق می افتد،  ما نگاه می کنیم،  اما نمی بینیم. کافیست تنها مشاهدگر باشیم.

مرگ بزرگترین توهم موجود است.

برای رشد کردن،  کافی ست به یک درخت نگاه کنی. هنگامی که درخت رشد می کند، ریشه هایش در عمق پیش می روند. اینجا تعادل برقرار است : هر چه درخت بلندتر شود، ریشه هایش عمیق تر می شوند. رشد کردن یعنی اینکه در عمق وجودت فرو روی،  جایی که ریشه هایت قرار دارند.

اولین اصل و پایه ی زندگی،  مراقبه است.

هر چیزی در مرتبه ی بعد قرار دارد. کودکی بهترین دوره زندگی انسان برای مراقبه است. هر چه سن آدم بالاتر می رود،  به مرگ نزدیکتر می شود و به مراقبه نشستن برایش دشوارتر می گردد.

مراقبه یعنی در وادی جاودانگی گام نهادن، یعنی پیشروی در ابدیت درون،  یعنی زندگی را زندگی کردن،  یعنی درک الوهیت باطن. کودک با صلاحیت ترین موجود برای این کار بشمار می آید،  برای اینکه بار دانش،  تحصیل و چیزهای دیگر بر وجودش سنگینی نمی کند. او  "معصوم " است. او با کمال کیفیات  "بودا " ( نه یک شخص خاص،  کسی که در لحظه اش حضور دارد،  چیزی که مثل هیچ چیز نیست )،  بدنیا می آید.

ولی بدبختانه این معصومیت او،  نادانی تلقی می شود. معصومیت و نادانی به هم شباهت دارند ولی یکسان نیستند. شباهت بین آنها در " ندانستن " است. ولی تفاوت بزرگی بین این دو وجود دارد که تا به امروز توسط انسان ها نادیده انگاشته شده است.

یک کودک جاه طلب نیست،  آرزویی ندارد. او مجذوب لحظه می شود ــ لحظه ی پرواز پرنده ای با بالهای گسترده،  چشمان او را تمام و کامل به خود جذب می کند. مشاهده ی پروانه ای زیبا و رنگارنگ کافی ست تا او را به وجد آورد. تصور چیزی غنی تر و چشمگیر تر رنگین کمان و شب های پر ستاره برایش امکان پذیر نیست.

معصومیت غنی ست،  پربار است،  ناب است.

نادانی ذاتا فقیر است،  گدایی می کند ــ در پی فضل،  احترام،  ثروت و قدرت است.

نادانی در مسیر میل و آرزو گام برمی دارد.

معصومیت وضعیتی ست که در آن عدم آرزو حکمفرماست.

و چون هر دوی آنها از دانایی بی بهره اند،  از این رو ما انسانها در شناخت ماهیت آنها سردرگم بوده ایم،  و برای اینکه خودمان را راحت کنیم،  آن دو را یکسان پنداشته ایم.

اولین قدم در فراگیری هنر زندگی،  کشیدن خط مرزی بین غفلت و معصومیت است.

معصومیت باید تقویت شود،  محافظت شود. معصومیت ( پاکی خردمندانه ) گنجی بس گرانبهاست که توسط کودک به ارمغان آورده می شود،  گنجی که خردمندان و فرزانگان پس از تحمل مشقات بسیار به آن دست می یابند. خردمندان گفته اند که آنها در نهایت دوباره به کودک تبدیل شده اند، تولدی دوباره یافته اند. در تولد دوم چیزی را به دست می آورند، که در تولد اول در اختیار داشته،  ولی اجتماع،  والدین و اطرافیانشان آن را خرد و نابود کرده اند.

هر کودکی با دانش و اطلاعات انباشته می شود.

سادگی کودکانه باید به طریقی بر طرف شود، برای اینکه سادگی در دنیایی که اصل رقابت در آن حاکم است،  به درد نمی خورد. سادگی در نظر مردم دنیا ساده لوحی به چشم می آید. معصومیت از هر طریق ممکن مورد سو ء استفاده قرار می گیرد. ترس از اجتماع و ترس از این دنیا از ما چنین آدمهایی ساخته،  و ما به نوبه ی خود سعی می کنیم که بچه هایمان افرادی زیرک،  زرنگ و مطلع بار بیایند ; تا در جرگه ی آدمهای قدرتمند قرار گیرند نه در طبقه ی انسانهای ضعیف و مظلوم. بمحض اینکه کودک در این مسیر غلط گام بردارد و در آن پیش رود،  تمام زندگی اش نیز بدان سو سوق داده شده و تباه می شود.

زمانی که متوجه شدید زندگی را تا به حال از کف داده اید،  اولین اصلی که باید مجدداً به آن باز گردید،  معصومیت است.

دوباره ساده،  همچو ن یک کودک باشید.

وقوع چنین معجزه ای تنها از طریق مراقبه ممکن است.

مراقبه صرفاً، روشی شگرف و بسیار دقیق است که تو را از هر آنچه که متعلق به تو نیست دور می کند و تنها چیزی که بر جای می گذارد خود واقعی و باطنی توست.

دومین اصل زندگی مسافر و رهرو بودن است.

زندگی ایستا نیست،  زندگی پویاست ; پویا نه از روی آرزو،  بلکه صرف یافتن ; پویا نه از روی جاه طلبی و برای دستیابی به مقام و منزلت،  بلکه جستجو برای یافتن اینکه " من که هستم ؟ " خیلی عجیب است ; آدمهایی که هنوز خودشان را نشناخته اند،  می خواهند برای خود کسی باشند. آنها با وجود خویش      بیگانه اند،  ولی هدف اشان " کسی شدن " است. " شدن " نوعی بیماری است که روح را می آزارد.

مهم،  درک  " بودن "  است.

هسته ی وجودی خویش را کشف کردن،  شروع زندگی ست. آنگاه هر لحظه ی زندگی، با کشفی جدید همراه است ; هر لحظه،  شادی نو به ارمغان می آورد.

رازهای جدید درهایش را به رویت می گشاید،  عشقی نو در وجودت می روید ــ احساسی که تا به حال هرگز آن را تجربه نکرده ای ; حساسیتی نو در قبال زیبایی و الوهیت.

بقدری حساس می شوی که کوچکترین پر علف برایت اهمیتی عظیم می یابد. از طریق این حساسیت درک می کنی که این پر علف همانقدر در هستی اهمیت دارد که بزرگترین ستاره ها ; بدون این پر علف،  هستی از آنچه که هست کمتر خواهد بود. غیر قابل جایگزین است،  در نوع خود منحصر به فرد است.

این حساسیت رابطه ی دوستانه ی جدیدی در تو نسبت به دیگر موجودات به وجود می آورد ; نسبت به درختان،  پرنده ها،  حیوانات،  کوهها،  رودخانه ها،  اقیانوسها و ستاره ها و همه ی انسانها چه آنها که عزیزشان می داری،  چه آنهایی که به تو زخم زده اند و از ایشان متنفری، چه آنهایی که می شناسی و چه آنهایی که نمی شناسی،   " این همان حس دوست داشتن بی وابستگی و همان عشق بدون معشوقی ست که پیش تر از آن سخن گفتم ". همراه با افزایش این حس عشق و دوستی،  زندگی نیز غنی تر می شود. هر چه انسان حساس تر شود،  زندگی برایش ابعاد بزرگتری پیدا می کند. زندگی دیگر نه همچون برکه ای ساکن و راکد،  بلکه همچون اقیانوس است. زندگی ات دیگر محدود به خودت و خانواده ات و دوستانت نیست ; محدودیتی وجود نخواهد داشت. در هماهنگی با کل کائنات،  تمام هستی تبدیل به خانواده ی تو می شود ; و تا زمانی که این اتفاق نیفتد،  تو معنی زندگی را درک نخواهی کرد. زندگی،  جزیره نیست. همه به هم مرتبط هستیم.

ما همچون قاره ای پهناور حاوی میلیونها راه ارتباطی هستیم. اگر قلبهایمان را کاملاً از این عشق و هماهنگی آکنده نسازیم،  به همان نسبت زندگی را از کف می دهیم.

کسل و افسرده و ناشاد و در رنج خواهیم ماند.

مراقبه برای تو حساسیت و حس تعلق بدنیا را به ارمغان می آورد.

ما متعلق به این دنیا هستیم. ما در این دنیا غریبه نیستیم. ما ذاتا به هستی تعلق داریم،  جزئی از آن هستیم،  در حقیقت ما قلب هستی می باشیم. و دنیای دیگر، صرف نظر از بودن یا نبودن اش،  از این دنیا دور نیست،  ضد این دنیا نیست. اگر باشد، در این یکی پنهان  است و این دنیا تجلی آن است.

دومین ارمغان مراقبه،  سکوتی باشکوه است ــ این سکوت در پی دور ریختن زباله های انباشته در مغزمان ( وقتی به مراقبه می نشینی به وضوح می بینی که چه چیزهای بیهوده و بی فایده ای را در ضمیر خود آگاه و ناخودآگاه ذهن ثبت و ضبط کرده ای،  اطلاعاتی که هیچ چیز جز آشفتگی ذهن و مشغولیات کاذب را برایت به ارمغان نمی آورد ) به وجود می آید. بر اثر مراقبه،  افکاری که بر اثر وجود این دانستگی ها در ذهنمان به وجود می آیند از بین میروند... آنگاه سکوتی عظیم را تجربه می کنی ; و موسیقی دلنشینی در اینجا به گوش می رسد که همان سکوت است.

موسیقی واقعی،  تلاش برای متجلی کردن سکوتی است که در مراقبه تجربه می شود. فرزانگان و حکیمان شرق همگی بر این نکته تاکید داشته اند که تمامی هنرهای زیبا ــ موسیقی،  شعر،  رقص،  نقاشی،  مجسمه سازی و... از مراقبه برخاسته اند. این هنرها تلاشی هستند تا به طریقی ناشناخته های دنیای درون را به دنیای شناخته ها، برای آن دسته از افراد که آمادگی مشاهده ی دنیای درون را ندارند،  انتقال دهند.

شاید شنیدن یک آهنگ،  این حس را در انسان به وجود بیاورد که در پی منشا آن برود ; یا شاید دیدن مجسمه ای و... اگر یک بار وارد معبد بودایی ها یا هندوها شدید،  در سکوت بنشینید و به تماشای مجسمه ها مشغول شوید. این مجسمه ها طوری ساخته شده اند که نگاه کردن به آنها شما را در سکوت فرو می برد ; فرقی نمی کند که مجسمه ی بودا یا " مهاویر " [ ماهاویرا ] باشد.

همه ی مجسمه هایی که در این معابد مشاهده می کنید از نظر حالت شبیه یکدیگر هستند. حالت این مجسمه هانمایانگر حالتی هستند که در مراقبه به انسان دست می دهد. همانطور که بدن انسان هنگام خشم یا شادی حالت خاصی به خود می گیرد،  در مراقبه نیز چنین اتفاقی می افتد. در حقیقت این مجسمه ها برای پرستش و عبادت ساخته نشده اند ; آنها برای انتقال تجربه ساخته شده اند. این معابد بیشتر به مثابه آزمایشگاههای تحقیقاتی هستند و ربطی به مذهب ندارند. در آنها از علمی تجربی استفاده شده است تا از طریق آن،  همه ی نسل های آینده بشر بتوانند با تجربیات معنوی گذشتگان تماس پیدا کنند ; نه از طریق کتاب و لغات،  بلکه از طریق روشی که عمق وجود انسان را می کاود،  یعنی سکوت،  مراقبه و آرامش.

با افزایش درک تو از سکوت درون،  احساس عشق و دوستی نیز در تو فزونی می یابد. هر لحظه از زندگی ات آکنده از شادی و جشن خواهد بود. جشن واقعی باید از درون تو سرچشمه بگیرد. آنگاه می توانی هر اتفاقی را به جشن تبدیل کنی.

در ژاپن،  نوشیدن چای طی مراسمی خاص صورت می گیرد. در هر معبد " ذن " یا در منزل هر شخصی که استطاعتش را دارد،  مکانی به مثابه ی یک معبد کوچک برای نوشیدن چای در نظر می گیرند. آنها نوشیدن چای را که امری روزمره و پیش پا افتاده بشمار می آید،  به نوعی چشن تبدیل کرده اند.

کاری که با چای می توان انجام داد،  با هر چیز دیگر هم می توان به انجام رساند ; مثل لباس یا غذا. اگر حساس باشی متوجه می شوی که لباس صرفا برای پوشاندن بدن نیست،  بلکه نشانگر شخصیت،  سلیقه،  فرهنگ و در نهایت وجود توست.

هر کاری می کنی باید بیانگر شخصیت،  و خاص خودت باشد،  به اصطلاح باید امضای تو را داشته باشد. آنگاه زندگی به جشنی مداوم تبدیل می شود.

همیشه خلاق باش و از بدترین،  بهترین را بساز ; من به این می گویم  " هنر زندگی ".

اگر آدم تمام لحظات و مراحل زندگی اش را صرف خلق زیبایی،  عشق و شادی بکند،  مرگ به نقطه ی اوج زندگی او تبدیل خواهد شد. مرگ او زشت،  آنطور که هر روز برای همه اتفاق می افتد نخواهد بود. اگر مرگ زشت باشد،  بدین معنی ست که تمام زندگی بیهوده تلف شده بوده است.

در هستی همه چیز یکی و یکسان است. عصاره ی کل فلسفه و تعالیم بودا چنین بود : بزرگ و کوچک و مهم و غیر مهم وجود ندارد ; این برداشت و تعابیر انسانهاست که به این عبارت ها موجودیت می بخشد.

با مراقبه شروع کن،  و شاهد رشد و شکوفایی سکوت،  زیبایی،  شادی،  رهایی و حساسیت درونت باش. هر چه از مراقبه بدست می آوری،  سعی کن به زندگی روزمره انتقال دهی. آن را با دیگران تقسیم کن،  زیرا هر چه را تقسیم کنی به زودی فزونی می یابد،  پس حساس و مراقب باش که چه چیز را تقسیم می کنی.

و زمانی که به نقطه ی مرگ رسیدی،  متوجه خواهی شد که مرگ وجود ندارد. تو می توانی با دنیا وداع کنی،  بدون اینکه نیازی به اشک غم باشد ــ شاید اشک شادی ولی اشک غم نه. و این قصه و فسانه و آرمان نیست،  این چیزیست که آن را از ما گرفته اند،  چیزی که همین جاست،  دور نیست،  آرزو و حسرت نیست. واقعیت لحظه لحظه هایی ست که در آن حضور نداریم.

ولی برای رسیدن به چنین مرحله ای،  باید معصومیت و مراقبه را عنوان نقطه ی شروع قرار دهی.

زندگی زندان نیست،  زندگی مجازات نیست. زندگی یک پاداش است و به آنهایی تقدیم می شود که لیاقتش را دارند. این حق توست که از زندگی لذت ببری ; اگر این کار را نکنی،  گناه کرده ای.

اگر جهان هستی را همانگونه که یافته ای ترک کنی و آن را زیباتر نسازی،  بر علیه آن کار کرده ای.

قبل از اینکه آن را ترک کنی،  آن را اندکی شادتر،  زیباتر و دلپذیرتر ساز.

 

پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۳/۱۱ ? 21:39? سمانه ?

زندگی . . . 

Life is Happiness . . .

زندگی شادیست . . .


Life is Joy . . .

زندگی لذت است . . .

 . . . .



.•? ادامه مطلب ?•.
چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۳/۱۰ ? 17:28? سمانه ?

 

نامه زیبای گابریل گارسیا مارکز

گابریل گارسیا مارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و می داند عمر زیادی برایش باقی نیست. بخوانید چگونه در این نامه کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظی می کند:


»اگر پروردگار لحظه ای از یاد می برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می داد از این فرجه به بهترین وجه ممکن استفاده می کردم . به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی راندم ، اما یقینا هر چه می گفتم فکر می کردم . هر چیزی را نه به دلیل قیمت آن که به دلیل نمادی که بود بها می دادم. کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می بافتم ؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می بندیم ، شصت ثانیه نور از دست می دهیم . راه را از همان جایی ادامه می دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از یستر برمی خواستم که سایرین هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می بخشید، ساده تر لباس می پوشیدم، در آفتاب غوطه می خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان می کردم . به همه ثابت می کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی شوند. به بچه ها بال می دادم ، اما آنها را تنها می گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان می آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می رسد ، با غفلت از زمان حال است . چه چیز ها که از شماها ( خوانندگانم) یاد نگرفته ام . . . .

یاد گرفته ام همه می خواهند بر فراز قله کوه زندگی کنند و فراموش کرده اند مهم صعود از کوه است . یاد گرفته ام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت می فشارد ، او را تا ابد اسیر عشق خود می کند. یاد گرفته ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده ای را از جا بلند کند چه چیز ها که از شما یاد نگرفته ام . . . . 

احساساتتان را همواره  بیان کنید و افکارتان را اجرا. اگر می دانستم امروز آخرین روزی است که تو را می بینم ، چنان محکم در آغوش می فشردمت تا حافظ  روح تو گردم . اگر می دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می بینم ، به تو می گفتم « دوستت دارم » و نمی پنداشتم که تو خود این را می دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت ها به ما بدهد.

کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری . مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی «مرا ببخش« ،  » متاسفم » ،  «خواهش می کنم»  ، «ممنونم»  و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن .

هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری . خودت را مجبور به بیان آنها کن . به دوستان و همه آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروزت خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت

 

همراه با عشق

»گابریل گارسیا مارکز»

منبع : مجله «بخارا » شماره 82 ، ص 78 و 79

دوشنبه ۱۳۹۱/۰۳/۰۸ ? 20:57? سمانه ?

رازهایی برای رسیدن به حقیقت زندگی 

راز اول: ‌

تمامی آن‌چه به منظور خوشحالی و خوشبختی واقعی بدان نیاز داریم، در درون ماست.

راز دوم:تصویر ذهنی درست از خود، ما را به حقیقت زندگی هدایت می‌کند. هر انسانی، یک تصویر ذهنی از خود دارد که من کیستم و چه می‌توانم انجام دهم. تصویر ذهنی هر انسانی، پایه‌ی اصلی شخصیت و رفتار‌های اوست. به‌عبارت دیگر، تصویر ذهنی ما از خود، نشانه‌ای از احساس فضیلت و بزرگی ماست و نشان‌می‌دهد که چه کارهایی از ما ساخته است‌ و چه کارهایی از ما ساخته نیست. انسان‌ها حقیقت زندگی را با تصویرهای ذهنی خود‌ می‌سازند. آری تصویر ذهنی زیبا از خود، موفقیت‌ها را می‌سازد و موفقیت‌ها، باعث بهتر شدن تصویر ذهنی انسان از خود می‌گردد. تصویر ذهنی ما از خودمان، نمادی از مجموعه‌ی باورهای ما در فضای زندگی است. . . . 


.•? ادامه مطلب ?•.
جمعه ۱۳۹۱/۰۳/۰۵ ? 22:16? سمانه ?

خدایا به خاطر تمام چیزهایی که دادی، ندادی، دادی پس گرفتی، ندادی بعدا دادی، ندادی بعدا می خوای بدی، دادی بعدا می خوای پس بگیری، داده بودی و پس گرفته بودی، اگه بدی پس می گیری، پس گرفتی دادی، پس گرفتی بعدا می خوای بدی، اگه می دادی پس می گرفتی، نداده بودی فکر می کردیم دادی و پس گرفتی، خلاصه خداجون سرتو درد نیارم به خاطر همه شکر!!

چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۳/۰۳ ? 18:17? سمانه ?