Live Right And Smart!!

زیبایی زمینی از چشم آسمانی

زمین زییاست؛ بسیار زیبا و به ویژه وقتی از چشم ماهواره ها دیده شود؛ زیبایی زمینی از چشم آسمانی. خودتان قضاوت کنید.

زمین

این مرمر آبی



برین ادامه خیلی قشنگه !!!!


.•? ادامه مطلب ?•.
یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۳۰ ? 10:14? سمانه ?


   اینو از وبلاگ   زیتون     گرفتم . حتما بش سر بزنین . *;) winking


پایه‌های اصلی رابطه زناشویی عبارت است از: چارچوب (ویژگی‌ها و شرایط مشابه)، علاقه و رابطه عاطفی، داشتن رابطه زناشویی رضایت‌بخش و تعهد و احساس مسوولیت نسبت به یکدیگر.



برچسب‌ها: خانواده
جمعه ۱۳۹۲/۰۴/۲۸ ? 20:12? سمانه ?


از خدا که پنهون نیست . از شمام چه پنهون . این عکس رو خیلی دوست دارم *:P tongue


جمعه ۱۳۹۲/۰۴/۲۸ ? 10:23? سمانه ?

 


 گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org





برچسب‌ها: تحول
پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۷ ? 9:47? سمانه ?


حال و هوای ماه رمضون رو دوست دارم . خیلی دوست داشتم بگیرم ولی بدنم اجازه نمیده *8-| rolling eyes

یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۳ ? 12:40? سمانه ?


تخمدان پلی کیستیک یعنی قدرت باروری شما کمی کمتر از جمعیت عادی است که با کمک داروهای کاهش دهنده هورمونهای مردانه و نیز متفورمین و داروهای محرک تخمک گذاری قابل جبران است با نؤ پزشکتان برای مصرف داروها اقدام کنید این بیماری اثر سو شناخته شده ای بر جنین ندار.*:-? thinking


با درمان صحیح ، سندرم تخمدان پلی کیستیک درمان می شود و نشانه ها بهبود می یابد . مراقبت پیشگیری کننده طولانی مدت برای سلامتی در اینده مهم است. یک رژیم غذایی سالم و ورزش منظم انتخاب خوبی در زندگی است که برای خود می پذیرید که نقشی مهم در کاهش نشانه های این سندرم دارد.



برچسب‌ها: سلامت
یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۳ ? 10:8? سمانه ?

 

1 )  همیشه میگیم آدم بزرگها ، کودک درون دارن اما اگر دقت کنیم بچه های تا6 ساله هم بزرگ درون دارن !!  به حرکات شون و حرفاشون ، به چشاشون دقت کنین بتون ثابت میشه  *:-? thinking

2 ) دلم برای حضرت محمد میسوزه ، بسی رنج برد در این 63 سال ، اما عرب هم چنان جاهل ماند ،اسلام تونست وارد دین های دیگه بشه اما نتونست خود عرب ها رو آدم کنه .  *:-? thinking

3 ) هوای شهر من هم داره کثیف میشه .... دیگه برام فرقی نمیکنه کجا زندگی کنم . امروز صبح هوا افتضاح شده  بود . اومدنی به محل کار جونم دراومد اینقدر سرفه زدم .... . *[-( not talking


شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۲ ? 9:39? سمانه ?

ک پیاده‌روی بدون مزاحم و موی دماغم آرزوست…
 
 
 
عصر یه روز دلگیر، جمعه 14 فروردین حوصله‌ام حسابی سر رفته بود . دلم نمی‌خواست تو اون هوای خوب خونه بمونم. دوست داشتم بزنم بیرون و تو شهر  پیاده بگردم.
تمام ایام عید رو شوهرم  سر کار رفته بود و شباش خسته به خونه اومده‌ بود. یکی از پسرهام هم که در پیش‌دانشگاهی درس می‌خونه از دوم عید کلاساش شروع شده بود.
البته دو روز آخر اسفند رو جنگی رفتیم  شمال و برگشتیم.
ولی تو ایام 13 روزه‌ی عید به غیر از چند عیددیدنی کوتاه و مختصر و دیدن چند جای شهر با پسر بزرگم، دیگه جایی نرفتیم.  من همه‌ش یا پای تلویزیون بودم و یا کتاب می‌خوندم. تقریبا همه‌ی دوستام هم مسافرت بودن یا مشغول دید و بازدید با اقوامشون.
 
 
اون روز تا حاضر شدم برم پیاده‌روی،  دم در دیدم شوهرم از سرکار اومد. گفت وایسا منم باهات بیام. گفتم تو خسته‌ای و منم می‌خوام خیلی راه برم.
با نگرانی گفت ولی خیابونا خیلی خلوته، اذیتت نکنن. خندیدم و گفتم دیگه کی با من کار داره!! تازه، نگران نباش، سعی می‌کنم ماشینو ببرم وسط شهر پارک کنم و  تو خیابون اصلی پیاده‌روی کنم. خوبه؟ خیالش کمی راحت شد و اومد تو خونه و من درو  بستم و رفتم بیرون.
 
 
هوا بی‌نهایت دلپذیر بود. نسیم خنک به صورتم می‌خورد و کیف می‌کردم. بی‌اختیار نفس عمیق می‌کشیدم. احساس می‌کردم هوا پر از اکسیژنه. اکسیژنی که آدمو مست می‌کنه.
تو خیابون اصلی، شرایط از هر نظر خوب بود، تک‌وتوک مغازه‌ها باز بودن، و تعداد کمی از مردم، بیشتر به صورت خانواده، مشغول خرید بودن. نه اونقدر شلوغ بود که نشه بدون تنه زدن و تنه خوردن راه رفت و نه اونقدر خلوت که آدم احساس تنهایی و ترس کنه.
با خیال راحت تند تند راه می‌رفتم  و شاید لبخندی هم بر لب داشتم، که ناگهان احساس کردم کسی مثل سایه منو تعقیب می‌کنه.
 
 امیدوار بودم اشتباه کرده باشم. جلوی اولین مغازه ایستادم. او هم ایستاد. نگاهش کردم، مردی حدودا سی یا سی‌و پنج ساله بود. گوشی موبایلش رو روی گوشش گرفته بود و می‌گفت عزیزم هر کدومو پسندیدی بگو برات بخرم.   گفتم حتما با من نبوده و دچار  سوءتفاهم شده‌ام  و راه افتادم. اما مرد باز هم تعقیبم کرد. به بهانه‌ی خرید وارد چند مغازه و فروشگاه شدم.  حتی رفتم چند جا لباس پرو ‌کردم.
اما وقتی برمی‌گشتم می‌دیدم منتظر ایستاده. و باز هم با گوشی موبایل روی گوشش  می‌آمد جلو و  نزدیک گوشم عین وز وز مگس می‌گفت اینقدر سرم ندوون جیگر، هر جا بری دنبالت میام. نازتو خریدارم.
این‌ها رو حتی جلوی خانواده‌هایی که جلوی ویترین وایساده بودن  می‌گفت.
 
اعصابم خرد شده بود. اگر چیزی می‌گفتم، لابد می‌گفت با تو نبودم و داشتم با تلفن حرف می‌زدم. قدم‌هامو تند ‌کردم، کند کردم. رفتم اونور خیابون، همه جا گوشی به دست دنبالم میومد. بالاخره فکری به نظرم رسید. فروشگاهی می‌شناختم که یک در هم در خیابان پشتی داشت. از این در رفتم و از در پشت فرار کردم.
بالاخره از دستش راحت شدم.
سعی کردم دیگه در صورتم احساس لذت از هوا و پیاده‌روی مشهود نباشه. خود همین مزاحمت اخمی رو پیشونیم نشونده بود.
حدود سه چهار کیلومتری همینطور ‌رفتم. گاه‌گاهی متلکی چیزی می‌شنیدم که نسبت به تعقیب کردن بازم بهتر بود. تموم خانم‌های ایرانی فکر کنم به متلک‌های گذری عادت کرده باشن.
 
 بعد به پارکی رسیدم و دورش زدم و برگشتم. موقع برگشتن احساس  شادی و نشاط داشت به من برمی‌گشت که باز احساس کردم کسی تعقیبم می‌کنه. کم‌کم صدای وز‌وزش هم  به گوشم رسید.  از شکل اندامم می‌گفت. من به جایش خجالت کشیدم. جلوی ویترین  یک مغازه‌ی کفش‌فروشی وایسادم. عکسش در شیشه ویترین درست پشت سرم معلوم بود. جوانی حدودا بیست، بیست‌ویکی‌دوساله  به نظر میومد.  قدم‌هامو  تند کردم. اونم تند کرد. وارد مغازه‌ی کفش فروشی دیگری شدم و چند کفش امتحان کردم. شاید می‌فهمید من  از نظر سنی به دردش نمی‌خورم و دست برمی‌داشت. آنقدر پررو بود که  وارد مغازه شد و درست بالای سرم ایستاد. کفش‌ها را با ناراحتی پس دادم و راه افتادم. فکر کنم کارمندان کفش‌فروشی متوجه شدند مزاحمم شده.
 
پسر پشت سرم میومد  و مرتب قربون صدقه‌م می‌رفت. خیلی عصبانی شده بودم و  به صورت عصبی می‌دویدم. دیدم بچه پررو درست کنارم داره می‌دوه. رفتم اونور خیابون، اومد، رفتم یه خیابون دیگه، اومد. ایستادم نگاهش کردم، خواستم یک سیلی بهش بزنم، آنقدر قیافه‌ی مظلوم و معصومی داشت که دلم سوخت. چند بار گفتم لطفا مزاحم نشو! خجالت بکش! اما دست بردار نبود. اومدم از جلوی پلیس رد بشم، شونه به شونه‌م اومد. خواستم به پلیس بگم که این مزاحممه، گفتم نکنه پلیس منو محکوم کنه و بگه چرا بدون شوهرت اومدی بیرون. از یه لحاظ هم دوست نداشتم برای پسری به سن اون سوءسابقه درست کنم.
اما  اون‌ور چهارراه دیگه حقیقتا طاقتم طاق شد. وایسادم و بی‌اختیار داد زدم: مرتیکه، خجالت نمی‌کشی! تو همسن پسر من هستی. چرا  یک ساعته موی دماغم شدی؟ اعصابمو به هم ریختی و…
 جلوی چند عابر آقا که با نیش‌های باز جمع شده بودند، با پررویی گفت برای اینکه سینه‌های خوشگلی داری، دوست دارم تا دنیا دنیاست وایسم و سینه‌هاتو تماشا کنم؟ و حرف‌های دیگری شبیه به این…
 دلم می‌خواست با مشت محکم بکوبم تو سرش. با فریاد گفتم، چرا شما آقایون فکر می‌‌کنید اگه زنی تنها بیاد تو خیابون حتما باید دنبالش راه بیفتید؟
چرا شما آزادید هر وقت خواستید بیایید تو خیابون قدم بزنید، خرید کنید، اما یا خانم اگه تنها بیاد فکر می‌کنید حتما چیزیش می‌شه؟ و باید حتما مزاحمش بشید. اونم من که جای مادرت هستم.
گفتم پسرجان، دیدی که دلم نیومد بدمت دست پلیس، اما آیا وقتی می‌گید گشت ارشاد بده، خودتون رعایت می‌‌کنید؟
عابر‌ها که تعدادشون بیشتر شده بود و اولش قضیه رو جدی نگرفته بودن، با شنیدن اسم گشت ارشاد، یک‌هو ورق برگشت و شروع کردن به نصیحت کردن پسره. اولش کمی شاخ و شونه کشید که آزادم هر کاری بکنم و ازین خانم خوشم اومده. اما بقیه حسابی نشوندنش سرجاش… وقتی راه افتادم برم. هنوز داشتند بحث می‌کردند.
 
با اعصابی خراب برگشتم خونه.
شوهرم پرسید پیاده‌روی خوش گذشت؟ کسی مزاحمت نشد؟
خیلی سعی کردم اخم نکنم. گفتم خوب بود و به بهانه‌ای به اتاق خواب رفتم  و کمی به حال خودم و بقیه خانم‌ها اشک ریختم تا حالم کمی جا اومد.
 
 
چند روز بعد در میدون فردوسی کاری داشتم، بارون شدیدی می‌بارید، به طرف میدون انقلاب پیاده می‌رفتم که متوجه مردی حدود سی‌ساله شدم که با کت‌وشلوار سایه‌به سایه‌م میومد و هی متلک می‌گفت. من سعی می‌کردم از زیر سایه‌بون‌های مغازه‌ها برم که کمتر خیس بشم. اما اون عین موش آبکشیده  درست  زیر بارون میومد. آب از هفت‌بندش آب می‌چکید. تا میدون انقلاب سعی کردم  خودشو ندیده‌ و حرفاش رو نشنیده بگیرم. ولی مگه می‌شد.  آدم ظاهرا آرومه اما تو دلش از عصبانیت انگار داره منفجر می‌شه.
به ظرف جمالزاده تقریبا دویدم و اونم دنبالم اومد. تو جمالزاده اونقدر می‌دوید که نفهمید من سوار ماشین کرج شدم.  و از من جلو افتاد. چند متر بعد یه کمی دنبالم گشت و خیلی پررو اومد نشست تو ماشین. خوشبختانه من جلو نشسته بودم . اون رفت عقب نشست. و چون راننده با چتر بیرون وایساده بود و مسافر صدا می‌کرد تونست کلی حرف مفت(از نظر خودش حرف محبت آمیز) بهم بزنه ولی من جوابشو ندادم. انگار گوشم اصلا نمی‌شنوه. تا ماشین پر شد.
وقتی به اتوبان رسیدیم به شوهرم زنگ زدم که اونم از سر کارش راه بیفته تا با هم برسیم به ایستگاه کرج. مرتیکه شنید. اما پیاده که نشد هیچی، وقتی نگاهم به آینه افتاد دیدم داره برام بوس می‌فرسته.
گفتم یه حسابی ازت برسم که مرغای هوا برات گریه کنن.
 
ایستگاه کرج که رسیدم دیدم خوشبختانه شوهرم جلوی ماشینش وایساده. هنوز بارون شدیدا می‌بارید. مرد مزاحم  پررو پررو دنبالم راه افتاد و متلک می‌گفت. حالا احمق در تماس چندباره با شوهرم تو راه می‌دونست میاد دنبالم. شوهرم از دور متوجه شد. تا بهش رسیدم گفتم این آقا از میدون فردوسی تا اینجا دنبالم راه افتاده. شوهرم عین عقاب پرید بگیردش، مرد مزاحم یهو راهشو کج کرد و پرید تو خیابون جلوی ماشینا. نزدیک بود تصادف کنه . ماشینه ترمزش کشیده شد اما بالاخره گرفت و اون تونست جون سالم به در ببره تا به نحو احسن و صحت و سلامت کامل قادر باشه مزاحم زن‌های دیگه بشه. 
 
——
........ بقیه در ادامه .......


.•? ادامه مطلب ?•.
جمعه ۱۳۹۲/۰۴/۲۱ ? 18:32? سمانه ?


 این نیز بگذرد

.......... بقیه در ادامه ........


برچسب‌ها: تحول
.•? ادامه مطلب ?•.
سه شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۸ ? 17:2? سمانه ?

*:P tongue


LDMw7DQ4fx.jpg


.•? ادامه مطلب ?•.
شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۵ ? 10:55? سمانه ?


  به مدرک ارشد و تافل بین الملل نیاز دارم ..... حساب مهارت و  علاقه جداست  *:-? thinking

  یه چیزایی از زبان فارسی باید بدونیم که عملی نیست و عجق و جقه  *8-| rolling eyes

شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۵ ? 10:6? سمانه ?

 My best times

Were when I felt close to you
But everything fell apart
The moment I strayed from you




In each smile
In every single sigh
Every minute detail
Traces of you are found there



 Wherever you are I'll find you

Cause you're the one I turn to
Wherever you be I'll be with you
Cause you're the one my heart is to
I need you




بی تو خسته ، بی تو دل بشکسته

ای عشق جاویدان ، بی تو من سرگردان

هر کجا هستی ،‌ من هستم

. تنها به تو ،  دل بستم

. هر کجا باشی ٰ‌آنجایم

... ای همه خواب و رویای من ...




. هر کجا که باشی ، آیم تا بینمت  .......

در قلب من هستی  ....

. محتاجم بر عشقت ......

 در هر لبخند پاک  ...

آهی که تو سینه هاست ...

. در ذرات هستی ، آثار تو پیداست ...



. هر کجا که باشی ....

خواهم آمد سویت .....

در قلب من هستی ---

هر کجا که باشی .....



شعر کامل در ادامه مطلب ....... 


برچسب‌ها: تحول
.•? ادامه مطلب ?•.
پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۳ ? 12:32? سمانه ?


1- قدرتِ کلماتت را بالا ببر نه صدایت را ! این باران است که باعث رشد گل ها می شود نه رعد و برق !!

.......بقیه در ادامه ......


.•? ادامه مطلب ?•.
چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۲ ? 18:20? سمانه ?


امروز تولدم بود ..... *:D big grin 

همکارا برام جشن تولد گرفته بودن .... جاتون خالی..... خیلی  خوب بود ..... کلی خندیدیم ... ;))

این کیک تولدمه ....... *:D big grin








اینم کادو ها ....... البته یه بسته شیرینی هم توشون بود که ما طاقت نیووردیم و خوردیمش *:D big grin






اینم  از طرف همکارا .......خیلی دوستش دارم ......*:)) laughing

دوشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۰ ? 20:9? سمانه ?



- آیا ممکنه مرد مسئولیت پذیری که برای اون از پدر و مادر بالاتر و از خانواده عزیزتر وجود نداره ، بعد از چند سال زندگی مشترک باز دلش بلرزه ؟ *:-? thinking

- پاسخ : انسان تو هر سن و موقعیتی احتمال اشتباه کردن داره ولی مهم اینه که بتونه خودشو پیدا کنه.

- به تازگی چنین اتفاقی در دنیای واقعی افتاده ، این آقا خودشو زود پیدا کرد و خانمش هم بخشیدش . چه تضمینی هست که دوباره تکرار نشه و اعتماد از بین نره ؟*:-? thinking

- پاسخ : هیچ تضمینی 

- فقط اعتماد ؟ *:-? thinking

- پاسخ : اگر احساس بشه که میشه به طرف فرصت داد ، اعتماد خوبه ولی در غیر این صورت عادت میکنه که همیشه مورد بخشش قرار بگیره ، پس باید به فرد نگاه کرد

یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۰۹ ? 18:50? سمانه ?


1) چند روز پیش بعد از 3 سال موفق شدم برم دیدن اقوام ...... فکر نمیکردم اینطوری بشه ..... خوب بود خیلی زیاد ...... خانواده من تو این شهرستان تقریبا تنها هستن و 99 % اقوام در تهران زندگی میکنن ..... یا من عوض شده بودم یا اونا ..... ولی در کل مهربون تر شده بودیم ... همه با هم .....  بعد از 3 سال ، این چند روز تنها زمانی بود که موفق شده بودم با خیال راحت و بدور از هیاهو با اقوام و عزیزانم برای چند روز هم صحبت بشم ..... خیلی چیزها برام زنده شد و دلم دوباره برای خیلی چیزها تنگ شد..... و من همین 2 ساعت پیش از سفر برگشتم...*;) winking

2) من از جایی که فکرهای مختلف و گوناگون داشته باشه خوشم مییاد ...... ذهنم رو فعال میکنه .....تنها خوبی که شهری مثل تهران داره اینه که تفکر و اندیشه های  زیادی اونجا هست.....*:P tongue

3) راستی اونجا چرا اینقدر خورشیدش از طرفی بزرگتر و آفتابش تندتره؟  و از طرفی دیگه خود خورشید انگاری تو مه قرار داره ( که البته بخاطر آلودگی هست ..... ) *:-? thinking دلم برای مردم اونجا میسوزه با این اوضاع آلودگی ...... *8-| rolling eyes

4)  اتفاقات زیادی اونجا افتاد ..... حرفایی شنیدم که سرم موقع شنیدن سوت میکشید ...... گریه هایی رو دیدم و هم چنین خنده هایی رو  .......  

5) چه چیزی باعث میشه که یک مرد مسولیت شناس  اولویت های زندگیش رو قاطی کنه و تا مرحله ای پیش بره که این تفکر به وجود بیاد که اون داره به همسرش خیانت میکنه ؟ شاید فکر نمیکرده هم چین چیزی به وجود بیاد .....؟ شاید بهخاطر فشار زندگی ....؟ اینطور که همسرش صحبت میکرد با هر چیز الکی دعواشون میشد .... آیا فشار زندگی باعث میشه آدم قاطی کنه ؟ یعنی تا این حد ....؟*:-? thinking


پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۰۶ ? 18:0? سمانه ?